|
حميد مير
|
<< مسئول کیست... ؟! >>
چهار شنبه 24 تیر 1388، ساعت 11:30 صبح...
پرواز 7908 هواپیمایی کاسپین به قصد ایروان پس از یک ساعت تاخیر از زمین برخواست و تنها 16 دقیقه در هوا ماند و بنا به دلایلی که تا به امروز ناشناخته مانده اند سقوط کرد. رسانه های جمعی و خبرگذاری، خبر از متلاشی شدن هواپیما و جان باختن تمامی 168 سرنشین می دادند و با وجود گذشت چند ساعت از این فاجعه همه منتظر بودند تا شاید کسانی مسئولیت آن را به عهده بگیرند و حاظر به پاسخگویی شوند.
جمهوری ارمنستان به عنوان کشور مقصد به احترام کشته شدن 5 شهروند خود، برنامه های عادی تلوزیونی خود را به خبر های پیرامون حادثه و بحث و گفتگو با کارشناسان بدل کرد و 25 تیر در این کشور عزای عمومی اعلام شد، در حالی که کشورمان به روند عادی خود ادامه می داد و کماکان ادامه می دهد.
بر خلاف رسانه ی ملی، همانند برخی از دست اندرکاران مطبوعات، من نیز وظیفه ی خود دانستم تا چند ابهام را بازگو کنم:
این مسئله که از همان ساعات آغازین باعث رنجش خاطر همگان شد و بر داغ مصیبت دیدگان افزود، بی تفاوتی مسئولین امر تا به این حد بود. چرا هیچ اقدامی نسبت به شرکت مسئول صورت نگرفت ؟؟ چرا وزیر محترم راه حتی یک پیام تسلیت را از خانواده های قربانیان دریغ کردند ؟؟ و به جای پذیرش مسئولیت حوادث پی در پی، بار آن را بر دوش مدیران سابق انداختند؟؟ و چراهای بی شمار دیگری که همه و همه حاکی از وجود ضعف مدیریتی و وجود مسائل حاشیه ای در حوضه های تخصصی کشور است. حوضه هایی که با جان مردم سر و کار دارند...
و اما اخیرا بعضی از مسئولان هواپیمایی کشور اظهار نظرهایی در باره ی بزرگ نمایی قضایا از سوی مطبوعات داشتند. نمیدانم کشته شدن و مجروح شدن 250 هموطن در فاصله ای کوتاه چه معنایی برای آقایان دارد؟؟؟ آیا به قول آقایان این هم همانند اتفاقات اخیر جنبه ی اعتراضی و بلواگری علیه نظام را می دهد؟؟ در این امرهم دست خس و خاشاک در میان است، یا مشتی سبز پوش بدان دامن زده اند ؟؟؟
سی سال است که مردم این خاک با تحریم در جنگ و کشاکشند. برای باز نگری یا درست مصرف کردن از پول بیت المال یعنی حق من و تو و اصلاح الگوی مصرف و نو آوری و هزاران مورد از این گونه شعار های خوب که بی اساس و فقط در راه چپاول این مردم از دهان افرادی سود جو بیرون می ریزد دیر نشده است ؟؟ بهتر نیست وقتی سر بساط عیش و طرب نشسته اید کمی هم به جای هاپولی کردن و به شیشه کشیدن خون این مردم فکری در جهت رفاه و آسایش و شاد زیستن ایشان بکنید؟؟؟؟
قتل عام و خون ریزی و قدرت طلبی و حماقت تا کی ؟؟ واقعا تا کی ؟؟؟ آی شمایی که دم از معاد می زنید ... تا کی ؟؟
اگر این حکومت شما همان حکومت عدل علی است نمی دانم این بوی خون و تعفن اش از برای چیست!!!
چکار می کنی ؟
_ زندگی .
همیشه وقتی خسته می شم ، می خندم .
حالا که نمی خندم یعنی خسته نیستم !
روی سنگ توالت که می شینم ، جلوی صورتم دیواره . حالا وقتی روی سنگ توالت هم که ننشسته باشم باز احساس می کنم ، جلوی صورتم دیواره . یه دیوار با کاشی های سفید و تمیز ، که با دستهای مادرم تمیز شدن . این چه معنی میده ؟ شاید حالا روی سنگ توالت نشستم . یا اقل ، احساس میکنم روی اون سنگ سرد لم دادم و به دیوار خیره شدم . همیشه به این فکر می کنم که ، اگه کوچیک تر بودم ، حتما می افتادم توی اون حفره ی بزرگِ پر از کثافت.
یه چیزی هست که نمیدونم چیه ، اما هست .
غریبه ام انگار.
با حرف ها.
با آدمها.
با اینجا.
توی فیلم ، آدمهایی که بر اثر تصادف حافظشون رو از دست میدن ، چطور می تونن حرف بزنن ؟
مگه کلمات ، ماله آموخته های گذشته نیستن ؟ توی جنایات زن و شوهری این کتاب پر فروش سال فلان ، چطور لیزا نتونست بفهمه که ژیل داره بهش دروغ میگه ؟ یعنی ما اینقدر احمقانه کتاب می خونیم ، یا فیلم می بینیم ، یا زندگی می کنیم ؟
کافیه ، دیگه چیزی نمونده که دور ریخته بشه. پاهام روی این سنگ سرد لعنتی کرخ شده. سفیدی این دیوار چشمام رو میزنه ، باید یادم باشه حتما بعد از این با عینک دودی پولیس ، که سال پیش بچه ها برای کادوی تولدم خریدن بیام اینجا...
هیچ انگیزه ای ندارم
مسخ ...
پرت و پلا ...
بی خاصیت تر از کرم
تنبل تر از کدو
بی حوصله تر از آب
...
دیر میشه
تا برسم ، تازه اونم اگه برسم دیره
خیلی دیر شده
حالاشم ...
...
خبری نیست ازم
می گردم ، نه اینکه نگشته باشم
گشتم
اما نبود
نیستم ...
سقوط
سقوط
سقوط از جایی که نهایت اقل و سطحه ، سقوط
سقوط از سقوط
...
هی هی هی ...
هی های مداوم
نه نه نمی شنوه
کر نبودم
اما
اما صدامو نمی شنوم
نمی شنوم ، شاید واقعا نمی شنوم
شاید واقعا کر شدم ...
یادشون می ره دنبال دخترشون همه ی کلانتری ها رو پرسون پرسون چرخیدن و آخر سر دم در یکدوم از همون کلانتری ها 4 ساعت علاف شدن تا بلاخره یه خری یه جوابی بهشون داده که دخترتون روسریش از سرش افتاده بود یا مانتوش کوتاه بوده و ما باهاش برخورد کردیم، بفرمایید. دیگه تکرار نشه (تعهد)! یادشون رفته سر وامای مردم تو بانکا چی اومد. یادشون رفته قیمت خونه اونقدر رفت بالا که همه رو بی چاره کرد، چه اونا یی که قصد خرید داشتن و چه اونایی که می خواستن بفروشن. یادشون رفته یه وقتی یه نفر کار می کرد همه می خوردن حالا همه هم که کار بکنن بازم چرخشون لنگه. یادشون رفته منت سوبسیت رو، روی قبض تلفن و آب و برق وگاز علنن و کتبن می نویسن تا شرمنده بشی و بگی بابا دمشون گرم. یادشون رفته وقتی سفارش خرید گوشت و مرغ خونه رو می گیرن دستشون، دم در قصابی سرشون از شرمندگی میره تو کونشون. یادشون رفته تو همین خیابونا و کوچه ها سی سال پیش برادر و پدر و زن و بچه هاشون رو دادن دم تیغ تا آزاد و رها زندگی کنن و حالا می بینن چه حیف که بهای زیادی واسه این پالون دادن. یادشون رفته یه روزی مثه حالا از دروغ بیزار شدن و از خونه و از تو لاکشون زدن بیرون. یادشون رفته از زمانی که کرباسچی ننه مرده رو به زور ... و شعر بردن پای میز محاکمه تا زمان قالی باف تو این شهرداریه خراب شده هیچ گهی خرده نشد. یادشون رفته وقتی قالی باف اومد گفت مردم از دروغ خسته شدن براش دست زدن و به چشم دیدن که چه تحولاتی ایجاد شد . یادشون رفته که اون یابو به محض ورودش به سیاست، با اون نامه ی تخماتیکش به بوش، آبروی بیست و شش سالمون رو تو دنیا برد . یادشون رفته حضرت آقا از حاله ی زرد دور سرش برای آقای آملی تعریف کرد و مردم همه ی دنیا به حماقت و رویا پردازی مسخرش خندیدن. یادشون رفته با ساخت پیا پی و بی فکر سانتریفیوژها و جار زدنش تو دنیا همه رو بر علیه مون شوروند و به دنیا ثابت کرد که ما تروریستیم. یادشون رفته اونقدر بی فکرو با سماجت به مسائل فلسطین و اسرائیل پرداخت که جو رو بر علیه فلسطین برگردوند و اونها در این باره به ایران متذکر شدند. یادشون رفته در حالی که کشاورزای ما پول جمع آوری محصول ندارن، وقتی مشکلات اقتصادی داره مردم رو خفه می کنه، وقتی هنوز هستن آدمهای زیادی که همین اطراف تهران، کلان شهر ایران، توی اطاق هایی از حلبی و چوب زندگی می کنن و نون شب ندارن و واقعا بی چاره اند، پول بی زبون مردم رو ببره و تو راه غزه به فاک بده. وای خدا، یادشون رفته سازمان برنامه و بودجه تعطیل شد ، منحل شد ! خدا ، که مثل دوره ی قاجار هر کاری که دلش می خواد بکنه و بانک ها بشن حیاط خلوت اقا و توشون پرسه بزنه و مثه زالو ازشون بخوره ... یادشون رفته !
هربار که این آقا رفت پشت یه تیریبون ایستاد و شروع به خیال پردازی کرد، من کوچک شدم. هر بار که این آقا به سفر خارجه برای تحکیم روابط رفت و ایراد سخن کرد، من احساس حقارت کردم. هر بار که با حکم و حشم به ایران گردی و سیر و صیاحت پرداخت، من خودم رو کوچک و خار دیدم. حالم رو به هم می زنین. دورویین . به خودتون هم رحم نمی کنین. نگه دار آقا من پیاده می شم . پیاده می رم و همسفر این احمق های دهن بین و نون به نرخ روز خور نمی شم . نگه دار.
زلف بر باد مده تا مدهی بر بادم
ناز بنیاد مَکن تا مَکنی بنیادم
شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین مشو تا نکنی فرهادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا مکنی در بندم
طره را تاب مده تا مدهی بر بادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
یار بیگانه مشو تا نکنی از پیشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
زلف را، طره را، بنیادم، بر بادم، بر بادم، بر بادم ...
همیشه دیر به دیر اما گاهی هم زود ...
گنگ می نویسم . آره گنگم . از لطفی که گریبانم گرفته، از لذتی که می پسندم خفه گی اش را و دردی که هیچ آسودگی نداره و ای کاش هرگز نداشته باشه ... گنگم .
می خندم غمگین و می گریم شاد ! بی هوا، همچنان که تنها قدم می زدم، خنیاگر بی هراسی شدم، که خیال دوست، شیوایی رو برام به سر انداخت و بی پروایی موجب شناوری ام در این بی پایان ِعمیق و مبهم شد، که چقدر هم زیباست و دوست داشتنی .
و اما امروز ... چه روز زیباییست. وقتی چیزی روزی به وجود آمد، تا من امروز برای او باشم . چه لذت بی شماری دارم که همواره و ممتد برایم ایجاد شعف می کند. هیچ وقت این گونه خرسند نبوده ام، تا بدین حد آرام و خوب ...
به من تبریک بگو این روز رو، به من که با دو و چهار، زندگی می کنم.
به تو که فکر می کنم از همیشه بهترم .
پرسیدم چیست ؟!!
خواموش بود و حرفی برای گفتن نداشت انگار - حتی نگاه ژرفش رو هم که مدتی بود به چهار خونه ی قهوه ایه میز دوخته بود بر نگردوند ، تا بلکه با نگاهش بگه ، که افکارش در کجای کدام وادی سیر می کنه ...
انگار چیزی نبوده از اول ، انگار مشکلش همون چیزی که نبود بود !
چشمهاش بی حالت و بدنش بی تحرک می نمود – آرامشش همیشه دوست داشتنیه - سکوتش من رو هم ساکت کرده بود ، انگار اجازه نداشته باشم هیچ وقت ، خلوت نابش رو با خودش ، به هم بزنم . انگار جرعت نمی کردم بیش از چند کلمه در حد همان (پرسیدم چیست؟) بگم . که معمولا جوابی هم نداشت ، یا من اینطور احساس می کردم و ادامش همون سکوت قبل از آن بود .
می خواستم حرفی بزنه ، این بار می خواستم ، از ته دل می خواستم ساعت ها به مدت همه ی اون سکوت ها بشینه و حرف بزنه ...
چشمانم گشاد شده بود و گوشهایم تیز . انگار تمام حواس چند گانه ام برای درک آنچه بود به هوش آمده بود . او داشت می گفت ، حرف می زد . لبهایش تکان می خوردند و از بین اونها گاهی دندانهای سپیدش هشتار وار نمایان می شد. دست هایش به حرکت در می آمد ، گاهی خم می شد روی میز و گاهی تکیه میداد و خستگی به در می کرد - تن صداش با دور و نزدیک شدنش تغیر می کرد . انگار بهار پای به باغ خزان دیده و زمستان چشیده می گذاشت ...
این همان چشمان بی حالت و زیبا بود که حالا درخشان و پر از شور ، زیباتر می نمود ...
توی این خونه یه وقتی هفت نفر آدم زندگی می کردن ...
مادر بزرگ که مرد من کوچیک بودم، اما نه اونقدر که به خاطر نداشته باشم، چندسالی گذشت هما هم ازدواج کرد و بعد علی رضا هم مثل هما به خونه ی بخت رفت ... و رفت . چند وقت پیش بود که هانیه هم برای ادامه ی تحصیل از اینجا رفت ولی قبل از اون، این پدر بود که با احداث یه کارخونه خارج از تهران، مارو تنها گذاشت ...
حالا من مانده ام و مادر و تنهایی و سکوت ...
سر گرم کتاب بودم. یک باره متوجه ی سکوت پیرامونم شدم. چقدر سنگین و بزرگ و قوی بود. بغضم گرفت. نگاهم به چشمان مادر افتاد. اشکهای من بود که بی آهنگ و درنگ به روی گونه اش می رقصید ...
آه که چگونه باید لحظه های سهمگین و سخت تنهایی را توصیف کنم ؟!
می خواستم بزارمش تو وبلاگ خودم اما نشد یعنی نتونستم ! بزار همین جا باشه و کسی هم اون رو نبینه !
پاییز هشتاد و هفت تهران .
حمید میر
شاید حالا وقتش رسیده که اینجا باشه !!
ساعت هنوز خرابه واسه همین بی فایده به دیوار آویزونش نکردم تا نخواد مثه یه اعدامیه آویخته ، از شب تا صب با عقربه های یه وریش نیگام کنه و یاد چهار دیواریه تاریک و نمورم بندازه که نوجوونیم و توش گذروندم . خاطره های گندی که گاهی شیرینه اما نه همیشه !
سیگار می گیرم و عمیق به چیزی که نمیدونم چیه فکر می کنم و بی فایده و آروم آروم آب می شم .
قشنگه نه ؟ چقدر رمانتیک ، یا عمیق و فلسفی ... ؟؟!
تو چی میدونی ؟!
سعی نکن بفهمی . بهت قول نمیدم ، اما اطمینان دارم که ازش سر در نمیاری . تقصیر تو نیست . یکم سخت شدم .
یه دقه گوشی !
دلم می خواد حالا فقط صدای تورو بشنوم . می دونم که موندنی نیستی . ولی صدا ها اینطور نیستند ! خب بگو ...
هنوز هم کتاب می خونم . با این تفاوت که چیزی ازش نمی فهمم ! خط به خط ، صفحه ها رو طی می کنم ، اما وقتی بر می گردم چیزی به یاد نمیارم . اونوقتا گاهی اینطور می شدم . گاهی که پریشونی عذابم می داد ، اما حالا نمی دونم چرا ... واقعا نمیدونم چرا !
حتما ، حتما یه سری بهش میزنم . ممنون .
تنها موجود به اصطلاح زنده ي اتاقم ، همين ساعت زوار در رفته بود ، كه مجبوري عقربه هاش زمان رو دنبال مي كردن ، انگار يكي با شلاق ايستاده و مجبورشون ميكنه دنبال هم بدون . گاهي الكي يه نگاهي بهش مي انداختم و به خيال خودم ، كه هنوزم نميدونم از چي ، مطلعم ميكرد . امشب مي بينم اون هم ايستاده و عقربه هاش مبهوت و بي حركت زل زدن به يه نقطه و انگار كه مرده باشن با چشم باز بهم نگاه مي كنن . نگاه نكبت بارشون آزارم ميده ، مثل نگاه حق به جانب يه مظلوم . از رو ديوار برش ميدارم و ميزارمش جايي كه نگاهم بهش نيوفته . احساس گناه ميكنم ، انگار من باعث فرسودگيه قوَش شدم ! نگاهم پيا پي به جاي خالي ساعت رو ديوار مي افته ، نبودنش دل تنگم كرده ، مثه مادر منتظري كه چشم به راهه ، دائم و بي اراده ، چشمم جاي خاليه رنگ برگشته ي ، نور نديده ي ، ساعت رو پيدا ميكنه و هر بار مكرر، تعجب كوتاهي و ياد آوري ، كه مرده بود و برش داشتم تا آزارم نده ...
تقصير من نبود ، ما هردو مقصر بوديم ... دائم با خودم تكرار مي كنم ! رفت ...
بايد مي رفت . مي خواستي بمونه و با تو يه بي مايه ي ... زهي خيال باطل ! اون حق داشت كه بره . آره من ميگم بايد مي رفت . تو هم تو سكوت اينجا بشين و چشم بدوز به اين جاي رنگ پريده و عقربه هاي مرده و فكر كن كه ، آيا موجودي با خصوصيات خودت ، ميتونه شعور تفكر هم داشته باشه ؟! من كه بعيد ميدونم ...
كاش ميشد يه بلايي سر اين وجدان هميشه بيدار و پر حرف در آورد تا واسه هميشه زبونش رو كوتاه كنه ، گاهي بيش از اندازه خستم ميكنه .
ساعت چنده ؟ ... ساعت كه مرده ! چه بهتر . حالا بيش از هميشه وقت دارم . بيش از اون زمان هايي كه بود ، وقت دارم .
بايد باهاش حرف ميزدم . شايد منصرف مي شد ! شايد مي فهميد كه واقعا من بي تقصير بودم .
مادر ... مادر ... !!! مادر هم انگار ...
چقدر هوس سيگار كردم . ساعت چنده ؟ روزه ؟ شبه ؟ مدادم تموم شده . هرچي كه ميگذره باز هم چشمم به تاريكي عادت نميكنه . گاهي كه چراغ سالون رو روشن ميكنن ميشه يه چند خط نوشت . اي بابا اين كاغذ كو ؟! اينجا سرد و نموره ، تاريك تاريك ، گاهي زبون موشي كه داره نوك انگشتاي پامو ليس ميزنه حس ميكنم ، صداي نفس نفسش رو ميشنوم ، نميدونم تو اين تاريكي چطوري مياد اينجا . هميشه گرسنس . باهاش حرف ميزنم . احساس مي كنم تنها مونسم تو اين بهت تاريكي اين موشه نا پيدا و مجهوله . انتظارش رو مي كشم . انتظار انسان براي هم صحبتي با يه موش ... خنده داره ! مي خندم ، بلند بلند مي خندم ، بلند بلند هم گريه مي كنم . تنهاي تنها . و اينجا تنها جاييه كه اگه اشتباهي ازت سر بزنه كسي به جرم تجاوز به حريم مردم يا زايع كردن حق تقدم ، حقوق بشر و هزار جوركوفت ديگه يقه ات رو نمي گيره . راستي يه صداي ديگه هم هست ، چقدر لذت بخشه ! باعث مي شه كلي از وقتم بگذره ... سيفون توالت ! روزي ... روز و شبش رو كه نميدونم ! توهمون ساعتاي بيداري ، از بي حوصلگي چند بار سيفون رو مي كشم تا وقتي كه آبش تخليه بشه و دوباره مخزنش از آب پر بشه ، يه چند دقيقه اي طول مي كشه . خوب به صداش گوش مي دم ، صداي هورت كشيدن آب تو توالت ، و چك چك ها وقتي مخزن كاملا پر شده . صداي سيفون وقتي سكوت رو مي شكنه مي ترسم ، و خوشحال مي شم . مي فهمم كه هنوز ترس هم وجود داره !
اَاَاَاَه ... كثافتا برق رو خاموش كردن نميتونم ببينم .
يك – دو- سه - چهار ... هزارو دوازده - هزارو سيزده ... پنج هزار و هفت - پنج هزار و هشت ...
جلومه . ايستاده . موذيانه نگاه ميكنه . بايد سيقم كني ... اينو اون ميگه . به خودم ميگم دين جايگاه كاملا شخصي داره ، يادم نيست كي مي گفت . اما قانع شده بودم كه همين طوره . خصوصي تر از اين چه چيزي هست ؟ باز با خودم تكرار ميكنم . روابط زناشويي ، چقدر اديبانه ! از اين خصوصي تر، توالت ! آره اونجا آدم كاملا تنهاست ، كاملا خصوصي . بهش مي گم ... ! رفته . حتما دوباره دلخور شده . تاكسي ... مي ايسته فقط يك نفر جا داره ، بي توجه از کنارش رد مي شم ، سرش رو از پنجره بيرون آورده . بلند بلند يه چيزايي ميگه كه نمي خوام بشنوم اما ... عوضي ، بچه ... ! عرض خيابون رو طي كردم . برمي گردم ديگه نيست . حتما دوباره دلخور شده . كتاب مي فروشه كتابهاي كپي شده ي نيم قرن پيش . به خودم ميگم ، كدوم آدم احمقي اينارو مي خونه ؟! دولا ميشم رو كتابها ، باسنم مي خوره به كپل يه خانمي كه داره رد مي شه ، هي ... كوري مگه؟ اقا اين چند ؟ نامه به پدر... چقدر دلم براي پدر تنگ شده ! با اين حال حتي يك بار هم سراغي ازش نگرفتم ، حتما دوباره دلخور شده . چراغ هاي پارك روشنه ، احتمالا شب شده ، داره سر قيمت چك و چونه مي زنه ، پسره بهش ميگه مشروب هم با من ، تو سوار شو قول ميدم بهت خوش بگزره ، مي ره كمي جلوتر مي ايسته . دنده عقب تعقيبش ميكنه تو دلم بهش ميگم ، احمق سوار شو ... انگار مي شنوه . خاك سيگارم افتاد روي فرش ، نگاه مي كنه ، خستم ! هميشه بعد از سكس سيگارمي كشم . دوست نداره ، اما به خاطر من چيزي نميگه ، لباس تنش نيست برام چاي مي ريزه ، نگاهش ميكنم ، چقدر از پشت زشته، بر مي گرده چاي رو جلوم مي زاره ، اَه ، اينطوري هم زشته ، نگاه منزجرم رو مي بینه ، مي ره لباس بپوشه ، حتما دوباره دلخور شده ... دوباره دلخور شده ...
چشم هام را مي بندم - جهان - مخاطب من است .
گفتي ساده بنويس - ساده مي نويسم : دوستت دارم .
با تو بايد زيست - به مقصد رويا - بهشت - با آن پاهاي بي نظير - گام ها .
جهان - بستني خامه اي بزرگيست در ظهر جمعه ي تابستان .
تمام زندگي ام را مي رهم براي يك جاي دنج - تا تنها من باشم و تو - و هيچ چيز ديگر - هيچ چيز - حتي لباس هاي مان .
چه كاشتي در اين مزرعه ي پنبه - كه حاصل اش - اين همه تيغ است - اين همه تبر ؟
فاحشه اي كه مدام سيگار مي كشيد گفت : من يه سيگارم ، كه لاي لبهاي شهر خاكستر ميشه !
تو را كه ديدم - خون دماغ شدم - گفتند : كسي كه خون دماغ شود مي ميرد - اما من نمردم - تو نخواستي كه من بميرم .
سيگار پشت سيگار ، چشم به پيچ پله ها ، اما نه - سيگار پشت سيگار ، چشم به پيچ پله ها ، اما نه - سيگار پشت سيگار ، چشم به پيچ ...
دوستت دارم - انقدر كه به سمت تو شليك مي شوم ...
جسد من و جسد شعله - ما مرده ايم و هيچ كس باور نمي كند - چرا كه روزي چند ساعت قدم مي زنيم و متاسفانه نفس مي كشيم - جسد من و جسد شعله ...
نه معشوقه اي ، نه روسپي ي بزرگوار اما ، عشق مي كنم در ايوان چشمهايت - راحتت كنم ، بي همه چيز هم كه باشي - انگشت هايي داري تا كتاب هاي مرا ورق بزنند .
چتر - باران را بهانه مي كند - تا شانه هايت را - به من بسپاري .
لج نكن - آينه با سنگ كامل نمي شود !
اگر اين چشمها نبود - جهان چه مي توانست باشد - جز نقطه اي كور كه بر مدار صفر مي چرخيد ؟
دوست سياه من - نگران نباش - جهان به سمت تو پيش مي رود .
نگران نباش - دل واپسي آغوشمان را چسبناك تر مي كند - و به دريا كه مي زنم تو قايقي - آفتاب كه برسد لنگر مي اندازيم - و تو آنقدر طول مي كشي در من - كه انگار تمام تاريخ را زن من بوده اي .
چقدر بدهم با كف دست هايت - چشم هايم را به هم بياوري ؟؟؟؟؟
اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آنقدر که دیگر نمی شد آنرا در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود ، میترسم . از چیز هایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در (( دوستت دارم )) خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند ! به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور آن شدم . آنقدر که وسعتش از مرز های دوست داشتن فرا تر رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد . آنقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم دوستت دارم ! تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم . تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین !
دست بردار از این میکده ی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری
... که فقط فکر کنی بهتری
دست بردار و برو ولکن این همه ساغری
ای عشق با تو حرف میزنم ، ای رنج ، مگر آجری ... !!!
بی چاره ما ، که پیش تو از خاک کمتریم .
مارا نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
ای درد تو بخور این راه را کلا ، که ما نخواستیم .
ای کاش داوری در کار نبود
ای کاش قضاوتی در کار نبود
بگزار تا قابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
حلقه بر در میزنیم ما که خود فی نفسه همچون حلقه بر دریم ...
کاش کی ، ای کاش ، ای کاش داوری ...
درد می پیچد در دلم یک هو
درد می پیچد که هیچ نداریم راه
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟؟؟
کاشکی ، ای کاش ، ای کاش قضاوتی ...
فرصت کوتاه بود و صفر جان کاه
اما گلایه ای از هیچ کس نداشتیم ...
تو بي نهايت شب وقتي نگات مي خنديد
چشماي خيره ي من اندوهت رو نمي ديد
چرا غريبه بودم با غربت نگاهت
تصويرم رو نديدم تو چشم بي گناهت
كاشكي براي قلبت يه آسمون مي ساختم
روح بزرگ تو رو چرا نمي شناختم
آيينه گريه ميكرد وقتي تورو شكستم
ستاره پشت در بود وقتي درارو بستم
تو بودي و سكوت و غروب سرد پاييز
باغچه رو زير و رو كرد برگاي زرد پاييز
حالا منه غريبه دنبال تو مي گردم
با قلب آسموني كمك كن تا برگردم
وقتي مي رفت نگاهش مي كردم . دستانم را فشرد ،
خسته بود و اميد داشت . با بغض فرو داده
نگاهم كرد و ... خدا حافظ .
چقدر پير شده بود ، چقدر برايم تازه بود احوالش ،
اينكه چرا تا اون موقع اينطور نگاهش نكرده بودم ،
بيشتر آزارم ميداد . مي رفت و با رفتنش قلبم را مي تراشيد ...
پدر سايه اي كه احساسش با تكرار و تداوم عادت شده بود ،
و حالا داغي ِ آفتاب تند ، تحمل ناپذير.
او رفت تا گوشه اي از هنر و سليقه اش را
به نمايش بگذارد ... و من ، ماندم با يك دنيا تنهايي !
هيچ وقت فكر نمي كردم از دوريش تا اين حد ،
معصوم وار بگريم ... و آسمان در انتهاي بودن خورشيد
گريستنم را به نظاره نشست
و دست بر شانه ام مي نواخت ، گويي مي خواست كه آرام تر ...
آري ، آرام تر ...
چي بگم ...
ظاهر بعضي آدمها شايد شاد و بذله گو و خوش باشه ، اما كي ميدونه تو دلشون چه خبره ؟
كي مي دونه آيا غمگينن يا نه غمي ندارن ... ؟ كي ميتونه بگه من از رو هوا ميام و يه مشت چرند
واسه خالي نبودن عريضه مينويسم و ميرم ... ( ظاهرا خيلي ها ! )
هيچ وقت ازش حرفي نزدم ، باز هم سكوت ميكنم چون اونقدر بزرگه که تو كلمه نمي گُنجه ،
مثله هيچي نيست ، زمينيه سادس ، راه دور نرو نمينويسم كه كنجكاوت كنم ،
خرابم ؛ گفتم شايد اين راه به آبادي برسه ، كه ميدونم بي هودس !
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گرچه روزي همنشين جز با منه رسوا نبود
خيلي از حرف ها رو نمي شه زد مي فهمي كه ؟!
و در آخر سه نقطه هاي بي پايان
...
به قول شريعتي :
پر از نا گفته ام ، تا جايي كه سكوت فرا مي رسد مرا !!!
اینو چی ؟؟ اینو چی میگی ؟ کجاشو حساب کرده بودی ؟ اینم از زور بود ؟ زورت نرسید چشماتو ببندی ؟ آره ، مثه اونوقتها ، که زورت به داداشت نمیرسید ، حالا هم زورت به چشمات نرسید و ایندفعه یه نگاه بهت تحمیل شد !!! خواب نداری ، حوصلت سر میره ، میخوای بیخیالش بشی ، اما دیر شده ، اونم نه یه زره دو زره ، خیلی دیر شده ، به قول مجتبی : دیگه خیس شدی !! باس بری ، تا اونجا یی که یه تقدیر دیگه ، یه تحمیل دیگه ، یه اتفاق دیگه ، یه زور دیگه و یه و یه و یه ... ! کی میدونه آخرش چی می شه ؟؟؟
حالا حالم از دنیا به هم می خوره ، وسط گیر و دار این خاک کثیف یهو ، یک دفعه ، ... اسیر یه نگاه شدم حالا از قصه گفتن و شنیدن هم خستم !! وقتی حوصله نداری چیکار میکنی ؟؟؟ اینجا همون جاس آره اگه قید زمان و قورت بدی فرقی با دیروزت نمیکنه ، همش عین همه ، توفیرش اینه که امروز بیشتر از دیروز ، حالت تهوع داری ...
جمعه
دوباره جمعه و هزار توي خيال دوباره جمعه و غبار انتظار و دروغ بهار و
سرود خزان و صداي هزيان مرگ ...
نمي دونم چرا ، اما مي دونم چيزي كه مي بينم جز حقيقت نيست ،
كه حتي چيزي شبيه به حال ، تا اين امكان ، تا امكان زمان واقعي و بودني ،
چيزي غير قابل توصيف مثل زيبايي باران و وحشت مرگ .
ديگر دلم از باغ سوخته سراغي نمي گيرد ديگر براي اشك هاي
كودك پا برهنه ي سيلون تو كوچه نمي لرزد ، ديگر غروب هم
برايش چيزي از گذشته ندارد ، ديگه دلم نمي سوزد ديگر ...
مرده باشد ، شايد ! خواب باشد ، بايد ... !
کمکم داشت باورم می شد که ...
کمکم داشت فراموشم می شد که ...
سلام سه ماه با خاطره ی وز وز سلامت گذشت
از همیشه تهی تر و پر صداتر ، برگشتی برای روز های نحس و بی اعتبار
واسه مرگ و زجه های بی صدا واسه تو ، نه فکر سوغات و توحفه و آبنبات
فقط یاد لبهات که بگه اگه خسته نشه اگه وا نمونه اگه جا نزاره اگه جانندازه
اگه باز ناتو یی و بد غلغی آدامسش نشه و بگه یادش نره بگه بگه بگه ...
تو این کش مکش و هیرونی و هرز گیری ببین آخه این چه وقته تاریکیه ؟
این چه وقت تنهایی بود ؟
این چه وقت رفتن و جا خالی کردن بود ؟
یکی نیس بگه آخه نونت نبود آبت نبود آخه چه مرگت بود !!! ؟
بزار رک بگمت ... دلم تنگت بود !
من آن خاکم به زیر پا ، ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک ، ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی تابم ، به شبنم رو نمی آرم
اگه تشنه تو خورشیدم ، به سایه تن نمیکارم
من آن دردم که هرجایی ، پیه مرحم نمی گرده
چه غم دارم اگه دنیا ، به کام من نمی چرخه
من آن عشقم که با هر کس ، سر سفره نمی شینه
من آن شوقم که اشکامو ، به جر محرم نمی بینه
اگه من ساقه ی خونم ، به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پر بارم ، به صحرا دل نمی بندم
چه مغرورم ، چه مغرورم ، چه مغرورم !
سلام
حال من كه خوب نيست مي خواي باور كن مي خواي باور نكن !
ديگه انگار فكر كردن به اين كه تو يا اون چي فكر مي كنين هم فر قي
نمي كنه ، خسته شدم از عذاب باور نداشتن ها و شك ها و تر ديد ها تون !
خسته شدم . ديگه حتي خاله بازي هم سر گرميه خوبي نيست .
از خاله سوسكه و آقا موشه حالم به هم مي خوره . از اين بازي بدم مياد .
هيچ وقت نتونستم با اينكه اين همه ساله دارم توش بازي ميكنم ،
اما هنوز بلد نشدم و دائم مي بازم . بعد از گذشت اين همه سال
برام جز يه خلوار باخت و يه دنيا ترس و يه هوس هيچي نمونده .
هوس ، هوسِ آبتني تو يه حوض كوچيك و خزه بسته و بو گندو .
نترس ! بدم نمياد . تو هم بدت نمياد ! آخه تو هم مثه من داري
تو اين حوض كثيف زندگي مي كني . چشمات رو بستي و دماغت رو گرفتي ،
واسه همينه از بوي گندو كثافتش حالت به هم نمي خوره ، چون
نه مي بيني و نه بو مي كشي ، وگر نه به قول فروغ ...
سگش هم از اين تاقارا آر داره !!!
از اين تهمت ها ي پر تكرار ، از اين دندان هاي گِرد و گاهي تيز ،
بي زارم . از اين دست هاي نا آرام و لغزان و بي خير ،
از اين چشمان پر نيرنگ و بي حَيا ،
از اين درد ، از اين احيا ، از اين غمهايِ بي سودا ،
از اين بي ساماني و نيرنگ ، از اين داغ ِ فرو خورده
از اين اندوهِ بي پايان ، از اين دلپيچه ي مخدوش ،
ازاين همه بیزارم ، از آن همه ، بيزارم ميكنه ،
بيزارم ميكني _ تو _ آري تو ... !
اعتماد ... !!!
چه واژه ي گُنگ و گُم و دوري . چه كلمه ي نا معلوم و مجهولي !
چرا اينك چرا با من ، تو با من از ابتدا بودي ، قرار نبود حالا نباشي ،
اما نيستي . اينك تواينجا خالي و كم ، خوب احساس مي شوي .
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد ... !
یک من فکر می کند و من دیگری ست که احساس می کند . من دیگری ست که عصیان می کند . و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند ... اما دروغین ، منه راستین است !
کدام ؟ اینجاست که ناچار از گفتن می مانم . نمی توانم ! سکوت سنگین و درد بار همین جا فرا می رسد ... !
سکوت ها همه در پایان گفتن هاست ...
ـــ و چه راحت و چه موفقیت آمیز ... !
و این سکوت در آغاز گفتن هاست ...
ـــ و چه سخت ... !!!
ساده نبود گذشتن از تو برام
. ساده نبود كوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ي بي تو بودن
. ساده نبود هق هق شب گريه هام
چه ساده دل بريدي ، اشك منو نديدي
. خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي
اما به انتظار برگشتنت مي مونم
. شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم
چه عاشقانه خوندم ، چه بي بهونه رفتي
. نا باورانه موندم ، كه بي نشونه رفتي
من بي تو و تو تنها ، از تو چي مونده بر جا
. جز مشتي خاطرات هم رنگ خواب و رويا
دلم از اينكه بابك ديگه نيست تنگه اما به يادگارش دل خوش كردم ، حامي !
زجّه... !
چي رو نگاه مي كني ؟ آره ببين ! خوب نگاه كن ، اين صداي ناله ، از
زخمه ي يك ساز شكسته است كه يه روزي با غرور ، كوك بوده
و زيباترين و دل نواز ترين و عاشقانه ترين ملودي ها رو از تو
حلقومش ،تو گوشِت ، فرو مي كرده و تو به آهنگش سرخوش و
مست و شايد عاشق مي شدي ... !
مي گن : مَرده و غرورش . مَرده و صلابت صداش و تحكم تو گلوش ،
قدرت توي بازوش ، پشت محكمش كه عينهو سپيدار تا روز مرگش
خم نمي شه ، ميگن مرد كه گريه نمي كنه !!! ميگن باس زمين و
آسمون به هم بيان و شرق و غرب روي همو ببوسن تا بتونن زير اين
فشار ، دوتا ، فقط دوتا دونه ، دوتا قطره اشك از تو چشماي
وق زده ي يه مرد بيرون بيارن ! اونوقت ميدوني اون دوتا قطره اشك ،
چه شكلي ان ؟! نه ، نه زلال ، نه قشنگ و نه شور ! رنگشون
سرخه ، مثه خون ِ كه از يه زخم كهنه و چرك كرده بيرون مي زنه !
بو ميده بوي كثافت و گند و چرك و خون و لجن ! بو ش حالت رو
بهم مي زنه ، خفت ميكنه ! ببين آره ببين اگه حالت بد نمي شه
بايست و نگاه كن ، اگه بالا نمياري نگاه كن !!!
شونه هام لرزيدن و صدام تو فشار گلوم تبديل شد به ناله .
اينجا رو زمين جلوي انگشتاي بزرگ و بي قواره ي پاهام
سه تا قطره خون افتاده و ترشح شده به اطرافش .
انگار يكي با حرس هر كدومش رو پرت كرده اينجا ،
انگار عصباني بوده ، انگار زمين و آسمون و شرق و غرب
دستاشون تو يه كاسه است ... ياد سه قطره خون صادق مي افتم ،
ياد مرغ حقّ كه اونقدر با سماجت و بلند حقّ حقّ ميكنه
تا سه تا قطره خون از تو گلوش رو زمين بي افته و بعد آروم
مي گيره . انگار من هم الآن آروم شدم . اينجا نشستم و دارم
سيگار مي كشم ، هيچ كس نيست . فقط سه تا قطره خونِ
بو گندو جلوي پام رو زمين پيداس ! با پشت دستم چشمامو
پاك مي كنم ... دستم خيس ميشه !
اینجا ، يه بوي بدي مياد ،پيدا نيست كه چيه ، تاريكه !!!
خوبی به هیچ کس و هیچ بنی بشری نیومده ! وقتی اینجا هر کسی دمبال اینه که بار خودشو ببنده و گلیم خودش رو از تو آب بکشه بیرون . سنگهای نا همگونش رو مثل احمق ها روی هم بچینه ... پس دل به چی و به کی ، می شه خوش کرد ؟؟
اینجا وقتی پشت سرت رو نگاه میکنی یه مشت درب و داغون و عوضی رو می بینی که همه تو صف ایستادن و منتظرن تا دلا بشی و همه یکی یکی سوارت بشن . براشون مهم نیست چقدر ظرفیت داری و کمرت چقدر میتونه تاب بیاره . اونها یکی یکی و بی خیال ، گفتم ، مثل احمق هایی که حس نابقگی داره خفشون میکنه ... میان و می پرن بالا ! داری له میشی ، داری زانو میزنی ... هن و هن و خس و خس تو گلوت ، گوش عالم و آدم رو پاره می کنه اما اونها انگار کرن ، و نمی شنون ! هیچ کس به اینکه تو چه بلایی سرت میاد و بعدش چه اتفاقی ممکنه بی افته فکر نمیکنه . هدف فقط سوار شدن و بالا رفتن از توست ... ! کاش هیچ وقت دلا نمیشدی ! کاش کرنش نشون نمی دادی ! کاش برمی گشتی و همون وقت چشم هاتو می بستی و هر چی از دهنت بیرون می اومد رو نثارشون میکردی ! کاش تو صورت دونه دونشون تف میانداختی و بهشون می گفتی لعنتیا برین گمشین ُ برین گمشین کثافتها ... کثافتها !!!
خسته ای ، دلت مثل کمرت شکسته ! با این دل و کمر شکسته دیگه نمیشه ادامه داد و اونها همین رو می خوان می خوان لهت کنن . می خوان بزارنت کنار می خوان خفت کنن تو ای رو که می بینی و می شنوی و می فهمی و تو براشون خطرناکی ... !!!
اما من تن به حقارت نمیدم من اما می خوام بمونم و باشم و جلوشون بایستم و بگم گمشین کثافتا گمشین احمقها ی لجن هستم چون می خیزم چون می ایستم چون می بینم و می شنوم ... !
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود !
چرا جواب نميدي ؟؟ نيستي انگار ، از اول نبودي ...
چرا وقتي نگات ميكنم رو برمي گردوني ؟ چرا وقتي صدات ميزنم نشنيده مي گيري صدامو ؟ چرا وقتي ميخوام باشي نيستي ؟ هميشه هرجا و دائم تر از قبل ، بي خود تر از بار ، دگرگون تر از ياد ، غريبه تر از آه ، مثله شبيخون تو دلم ، تو توك زبونم ، تو اون لحظه هاي بيخودي و الكي ، تو اون شبهاي بي روح و تاريك و بي احساس ، تو اون روزاي بي بنياد ... نبودي ! تو بودي كه نبودي ! چرا صدام نمي زني ؟ چرا منو نمي بَري ؟ چرا منو ، مني كه از تو اَم ، كه با تو اَم ، كه بي تو نيستم و نمي تونم باشم ، مني كه مثه ماهيهِ محتاجِ آب ، محتاج تو اَمُ ، محتاج ميزاري ؟ مگه اشكامو نمي بيني ؟ مگه خوابيدي ؟ ببين ! ببين ! منو ببين كه چه بي پَروا برات ابراي دلمُ و باروني مي كنم . اما تو حتي با پروا هم نگاهم نمي كني ... ! چرا منو نمي بَري ؟؟ چرا منو نمي بَري !!!
یک روز دو دل باخته بودیم
. من و تو
اکنون ، تو ز من دلزده ای ...
. من ز تو دل تنگ ... !