|
حميد مير
|
اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آنقدر که دیگر نمی شد آنرا در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگ تر از دل می شود ، میترسم . از چیز هایی که برای نگاه کردنشان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در (( دوستت دارم )) خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که اورا آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند ! به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آنقدر که من مقهور آن شدم . آنقدر که وسعتش از مرز های دوست داشتن فرا تر رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمیبرد . آنقدر که حالا میخواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است میگویم دوستت دارم ! تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحم حس میکنم رها شوم . تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین !
دست بردار از این میکده ی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری
... که فقط فکر کنی بهتری
دست بردار و برو ولکن این همه ساغری
ای عشق با تو حرف میزنم ، ای رنج ، مگر آجری ... !!!
بی چاره ما ، که پیش تو از خاک کمتریم .
مارا نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
ای درد تو بخور این راه را کلا ، که ما نخواستیم .
ای کاش داوری در کار نبود
ای کاش قضاوتی در کار نبود
بگزار تا قابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
حلقه بر در میزنیم ما که خود فی نفسه همچون حلقه بر دریم ...
کاش کی ، ای کاش ، ای کاش داوری ...
درد می پیچد در دلم یک هو
درد می پیچد که هیچ نداریم راه
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟؟؟
کاشکی ، ای کاش ، ای کاش قضاوتی ...
فرصت کوتاه بود و صفر جان کاه
اما گلایه ای از هیچ کس نداشتیم ...
تو بي نهايت شب وقتي نگات مي خنديد
چشماي خيره ي من اندوهت رو نمي ديد
چرا غريبه بودم با غربت نگاهت
تصويرم رو نديدم تو چشم بي گناهت
كاشكي براي قلبت يه آسمون مي ساختم
روح بزرگ تو رو چرا نمي شناختم
آيينه گريه ميكرد وقتي تورو شكستم
ستاره پشت در بود وقتي درارو بستم
تو بودي و سكوت و غروب سرد پاييز
باغچه رو زير و رو كرد برگاي زرد پاييز
حالا منه غريبه دنبال تو مي گردم
با قلب آسموني كمك كن تا برگردم
وقتي مي رفت نگاهش مي كردم . دستانم را فشرد ،
خسته بود و اميد داشت . با بغض فرو داده
نگاهم كرد و ... خدا حافظ .
چقدر پير شده بود ، چقدر برايم تازه بود احوالش ،
اينكه چرا تا اون موقع اينطور نگاهش نكرده بودم ،
بيشتر آزارم ميداد . مي رفت و با رفتنش قلبم را مي تراشيد ...
پدر سايه اي كه احساسش با تكرار و تداوم عادت شده بود ،
و حالا داغي ِ آفتاب تند ، تحمل ناپذير.
او رفت تا گوشه اي از هنر و سليقه اش را
به نمايش بگذارد ... و من ، ماندم با يك دنيا تنهايي !
هيچ وقت فكر نمي كردم از دوريش تا اين حد ،
معصوم وار بگريم ... و آسمان در انتهاي بودن خورشيد
گريستنم را به نظاره نشست
و دست بر شانه ام مي نواخت ، گويي مي خواست كه آرام تر ...
آري ، آرام تر ...
چي بگم ...
ظاهر بعضي آدمها شايد شاد و بذله گو و خوش باشه ، اما كي ميدونه تو دلشون چه خبره ؟
كي مي دونه آيا غمگينن يا نه غمي ندارن ... ؟ كي ميتونه بگه من از رو هوا ميام و يه مشت چرند
واسه خالي نبودن عريضه مينويسم و ميرم ... ( ظاهرا خيلي ها ! )
هيچ وقت ازش حرفي نزدم ، باز هم سكوت ميكنم چون اونقدر بزرگه که تو كلمه نمي گُنجه ،
مثله هيچي نيست ، زمينيه سادس ، راه دور نرو نمينويسم كه كنجكاوت كنم ،
خرابم ؛ گفتم شايد اين راه به آبادي برسه ، كه ميدونم بي هودس !
در دل بيدار خود جز بيم رسوايي نداشت
گرچه روزي همنشين جز با منه رسوا نبود
خيلي از حرف ها رو نمي شه زد مي فهمي كه ؟!
و در آخر سه نقطه هاي بي پايان
...
به قول شريعتي :
پر از نا گفته ام ، تا جايي كه سكوت فرا مي رسد مرا !!!
اینو چی ؟؟ اینو چی میگی ؟ کجاشو حساب کرده بودی ؟ اینم از زور بود ؟ زورت نرسید چشماتو ببندی ؟ آره ، مثه اونوقتها ، که زورت به داداشت نمیرسید ، حالا هم زورت به چشمات نرسید و ایندفعه یه نگاه بهت تحمیل شد !!! خواب نداری ، حوصلت سر میره ، میخوای بیخیالش بشی ، اما دیر شده ، اونم نه یه زره دو زره ، خیلی دیر شده ، به قول مجتبی : دیگه خیس شدی !! باس بری ، تا اونجا یی که یه تقدیر دیگه ، یه تحمیل دیگه ، یه اتفاق دیگه ، یه زور دیگه و یه و یه و یه ... ! کی میدونه آخرش چی می شه ؟؟؟
حالا حالم از دنیا به هم می خوره ، وسط گیر و دار این خاک کثیف یهو ، یک دفعه ، ... اسیر یه نگاه شدم حالا از قصه گفتن و شنیدن هم خستم !! وقتی حوصله نداری چیکار میکنی ؟؟؟ اینجا همون جاس آره اگه قید زمان و قورت بدی فرقی با دیروزت نمیکنه ، همش عین همه ، توفیرش اینه که امروز بیشتر از دیروز ، حالت تهوع داری ...
جمعه
دوباره جمعه و هزار توي خيال دوباره جمعه و غبار انتظار و دروغ بهار و
سرود خزان و صداي هزيان مرگ ...
نمي دونم چرا ، اما مي دونم چيزي كه مي بينم جز حقيقت نيست ،
كه حتي چيزي شبيه به حال ، تا اين امكان ، تا امكان زمان واقعي و بودني ،
چيزي غير قابل توصيف مثل زيبايي باران و وحشت مرگ .
ديگر دلم از باغ سوخته سراغي نمي گيرد ديگر براي اشك هاي
كودك پا برهنه ي سيلون تو كوچه نمي لرزد ، ديگر غروب هم
برايش چيزي از گذشته ندارد ، ديگه دلم نمي سوزد ديگر ...
مرده باشد ، شايد ! خواب باشد ، بايد ... !
کمکم داشت باورم می شد که ...
کمکم داشت فراموشم می شد که ...
سلام سه ماه با خاطره ی وز وز سلامت گذشت
از همیشه تهی تر و پر صداتر ، برگشتی برای روز های نحس و بی اعتبار
واسه مرگ و زجه های بی صدا واسه تو ، نه فکر سوغات و توحفه و آبنبات
فقط یاد لبهات که بگه اگه خسته نشه اگه وا نمونه اگه جا نزاره اگه جانندازه
اگه باز ناتو یی و بد غلغی آدامسش نشه و بگه یادش نره بگه بگه بگه ...
تو این کش مکش و هیرونی و هرز گیری ببین آخه این چه وقته تاریکیه ؟
این چه وقت تنهایی بود ؟
این چه وقت رفتن و جا خالی کردن بود ؟
یکی نیس بگه آخه نونت نبود آبت نبود آخه چه مرگت بود !!! ؟
بزار رک بگمت ... دلم تنگت بود !
من آن خاکم به زیر پا ، ولی مغرور مغرورم
به تاریکی منم تاریک ، ولی پر نور پر نورم
اگه گلبرگ بی تابم ، به شبنم رو نمی آرم
اگه تشنه تو خورشیدم ، به سایه تن نمیکارم
من آن دردم که هرجایی ، پیه مرحم نمی گرده
چه غم دارم اگه دنیا ، به کام من نمی چرخه
من آن عشقم که با هر کس ، سر سفره نمی شینه
من آن شوقم که اشکامو ، به جر محرم نمی بینه
اگه من ساقه ی خونم ، به دریا دل نمی بندم
اگه بارون پر بارم ، به صحرا دل نمی بندم
چه مغرورم ، چه مغرورم ، چه مغرورم !
سلام
حال من كه خوب نيست مي خواي باور كن مي خواي باور نكن !
ديگه انگار فكر كردن به اين كه تو يا اون چي فكر مي كنين هم فر قي
نمي كنه ، خسته شدم از عذاب باور نداشتن ها و شك ها و تر ديد ها تون !
خسته شدم . ديگه حتي خاله بازي هم سر گرميه خوبي نيست .
از خاله سوسكه و آقا موشه حالم به هم مي خوره . از اين بازي بدم مياد .
هيچ وقت نتونستم با اينكه اين همه ساله دارم توش بازي ميكنم ،
اما هنوز بلد نشدم و دائم مي بازم . بعد از گذشت اين همه سال
برام جز يه خلوار باخت و يه دنيا ترس و يه هوس هيچي نمونده .
هوس ، هوسِ آبتني تو يه حوض كوچيك و خزه بسته و بو گندو .
نترس ! بدم نمياد . تو هم بدت نمياد ! آخه تو هم مثه من داري
تو اين حوض كثيف زندگي مي كني . چشمات رو بستي و دماغت رو گرفتي ،
واسه همينه از بوي گندو كثافتش حالت به هم نمي خوره ، چون
نه مي بيني و نه بو مي كشي ، وگر نه به قول فروغ ...
سگش هم از اين تاقارا آر داره !!!
از اين تهمت ها ي پر تكرار ، از اين دندان هاي گِرد و گاهي تيز ،
بي زارم . از اين دست هاي نا آرام و لغزان و بي خير ،
از اين چشمان پر نيرنگ و بي حَيا ،
از اين درد ، از اين احيا ، از اين غمهايِ بي سودا ،
از اين بي ساماني و نيرنگ ، از اين داغ ِ فرو خورده
از اين اندوهِ بي پايان ، از اين دلپيچه ي مخدوش ،
ازاين همه بیزارم ، از آن همه ، بيزارم ميكنه ،
بيزارم ميكني _ تو _ آري تو ... !
اعتماد ... !!!
چه واژه ي گُنگ و گُم و دوري . چه كلمه ي نا معلوم و مجهولي !
چرا اينك چرا با من ، تو با من از ابتدا بودي ، قرار نبود حالا نباشي ،
اما نيستي . اينك تواينجا خالي و كم ، خوب احساس مي شوي .
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد ... !
یک من فکر می کند و من دیگری ست که احساس می کند . من دیگری ست که عصیان می کند . و من های دیگر و من های دیگر که همه هستند ... اما دروغین ، منه راستین است !
کدام ؟ اینجاست که ناچار از گفتن می مانم . نمی توانم ! سکوت سنگین و درد بار همین جا فرا می رسد ... !
سکوت ها همه در پایان گفتن هاست ...
ـــ و چه راحت و چه موفقیت آمیز ... !
و این سکوت در آغاز گفتن هاست ...
ـــ و چه سخت ... !!!
ساده نبود گذشتن از تو برام
. ساده نبود كوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ي بي تو بودن
. ساده نبود هق هق شب گريه هام
چه ساده دل بريدي ، اشك منو نديدي
. خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي
اما به انتظار برگشتنت مي مونم
. شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم
چه عاشقانه خوندم ، چه بي بهونه رفتي
. نا باورانه موندم ، كه بي نشونه رفتي
من بي تو و تو تنها ، از تو چي مونده بر جا
. جز مشتي خاطرات هم رنگ خواب و رويا
دلم از اينكه بابك ديگه نيست تنگه اما به يادگارش دل خوش كردم ، حامي !
زجّه... !
چي رو نگاه مي كني ؟ آره ببين ! خوب نگاه كن ، اين صداي ناله ، از
زخمه ي يك ساز شكسته است كه يه روزي با غرور ، كوك بوده
و زيباترين و دل نواز ترين و عاشقانه ترين ملودي ها رو از تو
حلقومش ،تو گوشِت ، فرو مي كرده و تو به آهنگش سرخوش و
مست و شايد عاشق مي شدي ... !
مي گن : مَرده و غرورش . مَرده و صلابت صداش و تحكم تو گلوش ،
قدرت توي بازوش ، پشت محكمش كه عينهو سپيدار تا روز مرگش
خم نمي شه ، ميگن مرد كه گريه نمي كنه !!! ميگن باس زمين و
آسمون به هم بيان و شرق و غرب روي همو ببوسن تا بتونن زير اين
فشار ، دوتا ، فقط دوتا دونه ، دوتا قطره اشك از تو چشماي
وق زده ي يه مرد بيرون بيارن ! اونوقت ميدوني اون دوتا قطره اشك ،
چه شكلي ان ؟! نه ، نه زلال ، نه قشنگ و نه شور ! رنگشون
سرخه ، مثه خون ِ كه از يه زخم كهنه و چرك كرده بيرون مي زنه !
بو ميده بوي كثافت و گند و چرك و خون و لجن ! بو ش حالت رو
بهم مي زنه ، خفت ميكنه ! ببين آره ببين اگه حالت بد نمي شه
بايست و نگاه كن ، اگه بالا نمياري نگاه كن !!!
شونه هام لرزيدن و صدام تو فشار گلوم تبديل شد به ناله .
اينجا رو زمين جلوي انگشتاي بزرگ و بي قواره ي پاهام
سه تا قطره خون افتاده و ترشح شده به اطرافش .
انگار يكي با حرس هر كدومش رو پرت كرده اينجا ،
انگار عصباني بوده ، انگار زمين و آسمون و شرق و غرب
دستاشون تو يه كاسه است ... ياد سه قطره خون صادق مي افتم ،
ياد مرغ حقّ كه اونقدر با سماجت و بلند حقّ حقّ ميكنه
تا سه تا قطره خون از تو گلوش رو زمين بي افته و بعد آروم
مي گيره . انگار من هم الآن آروم شدم . اينجا نشستم و دارم
سيگار مي كشم ، هيچ كس نيست . فقط سه تا قطره خونِ
بو گندو جلوي پام رو زمين پيداس ! با پشت دستم چشمامو
پاك مي كنم ... دستم خيس ميشه !
اینجا ، يه بوي بدي مياد ،پيدا نيست كه چيه ، تاريكه !!!
خوبی به هیچ کس و هیچ بنی بشری نیومده ! وقتی اینجا هر کسی دمبال اینه که بار خودشو ببنده و گلیم خودش رو از تو آب بکشه بیرون . سنگهای نا همگونش رو مثل احمق ها روی هم بچینه ... پس دل به چی و به کی ، می شه خوش کرد ؟؟
اینجا وقتی پشت سرت رو نگاه میکنی یه مشت درب و داغون و عوضی رو می بینی که همه تو صف ایستادن و منتظرن تا دلا بشی و همه یکی یکی سوارت بشن . براشون مهم نیست چقدر ظرفیت داری و کمرت چقدر میتونه تاب بیاره . اونها یکی یکی و بی خیال ، گفتم ، مثل احمق هایی که حس نابقگی داره خفشون میکنه ... میان و می پرن بالا ! داری له میشی ، داری زانو میزنی ... هن و هن و خس و خس تو گلوت ، گوش عالم و آدم رو پاره می کنه اما اونها انگار کرن ، و نمی شنون ! هیچ کس به اینکه تو چه بلایی سرت میاد و بعدش چه اتفاقی ممکنه بی افته فکر نمیکنه . هدف فقط سوار شدن و بالا رفتن از توست ... ! کاش هیچ وقت دلا نمیشدی ! کاش کرنش نشون نمی دادی ! کاش برمی گشتی و همون وقت چشم هاتو می بستی و هر چی از دهنت بیرون می اومد رو نثارشون میکردی ! کاش تو صورت دونه دونشون تف میانداختی و بهشون می گفتی لعنتیا برین گمشین ُ برین گمشین کثافتها ... کثافتها !!!
خسته ای ، دلت مثل کمرت شکسته ! با این دل و کمر شکسته دیگه نمیشه ادامه داد و اونها همین رو می خوان می خوان لهت کنن . می خوان بزارنت کنار می خوان خفت کنن تو ای رو که می بینی و می شنوی و می فهمی و تو براشون خطرناکی ... !!!
اما من تن به حقارت نمیدم من اما می خوام بمونم و باشم و جلوشون بایستم و بگم گمشین کثافتا گمشین احمقها ی لجن هستم چون می خیزم چون می ایستم چون می بینم و می شنوم ... !
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود !
چرا جواب نميدي ؟؟ نيستي انگار ، از اول نبودي ...
چرا وقتي نگات ميكنم رو برمي گردوني ؟ چرا وقتي صدات ميزنم نشنيده مي گيري صدامو ؟ چرا وقتي ميخوام باشي نيستي ؟ هميشه هرجا و دائم تر از قبل ، بي خود تر از بار ، دگرگون تر از ياد ، غريبه تر از آه ، مثله شبيخون تو دلم ، تو توك زبونم ، تو اون لحظه هاي بيخودي و الكي ، تو اون شبهاي بي روح و تاريك و بي احساس ، تو اون روزاي بي بنياد ... نبودي ! تو بودي كه نبودي ! چرا صدام نمي زني ؟ چرا منو نمي بَري ؟ چرا منو ، مني كه از تو اَم ، كه با تو اَم ، كه بي تو نيستم و نمي تونم باشم ، مني كه مثه ماهيهِ محتاجِ آب ، محتاج تو اَمُ ، محتاج ميزاري ؟ مگه اشكامو نمي بيني ؟ مگه خوابيدي ؟ ببين ! ببين ! منو ببين كه چه بي پَروا برات ابراي دلمُ و باروني مي كنم . اما تو حتي با پروا هم نگاهم نمي كني ... ! چرا منو نمي بَري ؟؟ چرا منو نمي بَري !!!
یک روز دو دل باخته بودیم
. من و تو
اکنون ، تو ز من دلزده ای ...
. من ز تو دل تنگ ... !
روز های بی غروب همه از تهی سر شار و از نیرنگ لبریز و از تجاوز بی سابقه ، روز های گند و پوچ و بی توشه ، بی خیر ، بی بار ، بی نسب ، بی دلیل و بی انکار ، بی حتی ـ نور ... ! خورشید ، مجهولی از اعماق یک افسانه ، که مادر بزگ مثل وقتهای بی حوصله گی که دائم در حال قر زدن است ، طوطی وار ، از بر ، می خواند و تعریف میکند : خورشید خورشید خورشید ...
تو آیا معنی خورشید را خواندی ؟؟ میدانی ؟؟ این سوال من تو ست !
آیا میدانی ... ؟
شانزدهم تیر ماه یک هزار و سیصد و شصت و دو
امروز روز تولدم بود ...... ! اما
به خواب مي ماند ،
تنها به خواب مي ماند !
چراغ ، آينه ،ديوار ، بي تو غمگينند .
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست ، از تو ميگويم
تونيستي كه ببيني ، چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تونيستي كه ببيني ، چگونه ، دور از تو
به روي هرچه در اين خانه است
غبار سربي اندوه ، بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني ، دل رميده ي من
بجز تو ،ياد همه چيز را رها كرده است
غروب ها ي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين ،
ستاره بيمار است
دو چشم خسته ي من
در اين اميد عبث
دو شمعِ سوخته جان ِهميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني ... !
... رِفاه ، خود يك غفلت است و غِفلت (جَهل ) !
سري كه رنج و تعهد و هدف ندارد ، بِدنبالِ سرگرمي ، مي گردد !
و انديشه اي كه باحقيقت تماس ندارد و در خلاءِ فراغت ، سرگردان است :
به ( پوچي ) سارتر مي رسد و به (عَبَثِ ) كامو ، يا بي انتظاري بكت و يا (دم
غنيمتي ِ) كافا و يا خود فريبي و (بهشت انگاريِ ) ژيد و يا طغيانِ ماليخولياييِ
سور آليسم ، يا خيال بافي هايِ هِگل و يا هم پرستي هايِ بركلي ... !
زيرا آدمي مي تواند خود را بكشد ، اما نميتواند تصميم بگيرد كه نَفَهمَد ... !
سنگ در آب مي اندازم و ميپندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم ميريزد
سلام لولي ...
مي دوني ؟! اين كلمه تيشه ايه كه به ريشه ي سَدِ سكوت مي خوره و اون رو مُتلاشي مي كنه ... !
اونقدر دلم پره ، كه حرفي براي گفتن ندارم !
مثل فانوسي كه اَگه خاموشه ،
واسه نَفت نيست ،
هنوز ،
يه عالم نفت ، توشه ... !
بعضي وقتا از زياديه كه زَبون بَند مي آد و مغز از تكرار و تفريح ، تو چَرخاباي تفكر وا مي مونه .
رفتار هايي كه بي هوده و بي علت و يا از سر جُنون سَر مي زنَن و نابخشودني هستن . حرفهايي كه تا دهان باز مي شه ، فوري بيرون مي پَرن ، تا نكنه يك وقت اَدب مانع از بيانِشون بشه ؛ و بي چاره اون گوشي كه مي شِنَوه ذهني كه اون گفته هارو حلاجي مي كنه . ديگه چه فرقي مي كنه ؟! اونقدر از گونه ي لَحجه و گويش اين درشت سخن ها سنگينم ، كه شايد گذشتن از اون و سياه كردن و به طاق ماليدنِ سَرِ خودم بهترين راه گريز باشه . فرار هميشه راه خوبي نيست اما گاهي اوقات ، تنها راهِ خوبه كه به ذهنِ درگيرت مي رسه ، بي حوصلگي و بي بندي ... !!!
از دست عزيزان چه بگويم ، گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه ، جز اين دست مرا ، مشغله اي نيست !
گوش بده : روزگار ، زوزگار ِ ايسم هاست ...!
كمونيسم ، كاپيتاليسم ، ماركسيسم ، هيستو ريسيسم ، پرو گريسم ، سنديكاليسم ، سمسياليسم ، فاشيسم ... و كسي نميبيند كه همه ي اين ايسم ها با فاناتيسم هم قافيه هستند ! دوران دورانِ آنتي هاست : آنتي كمونيست ، آنتي كاپيتاليست ، آنتي ماركسيست ، آنتي هيستو ريسيست ، آنتي پرو گريست ، آنتي سنديكاليست ، آنتي سمسياليست ، آنتي فاشيست ... و هيچ كس نميداند كه همه ي اين ايست ها با فاشيست قافيه مي سازند !
فاشيسم يعني ايمان كور كورانه به اين كه : ما حقيقت را دريافته ايم ! و انتي فاشيست يعني نفيِ صد در صدِ آنچه گفته شد ...
آزاداي تنها مفهوم غير قابل تجديد نظر است ! اين واژه مترادفي ندارد ! تنها صفت و توصيف است : آزاديِ فردي ، آزاديِ جمعي ، آزاديِ شخصي ، آزاديِ فيزيكي ،آزاديِ طبيعي ، آزاديِ مذهبي ، آزاديِ سياسي ، آزاديِ مدني ، آزاديِ تجاري ، آزاديِ قضايي ، آزاديِ هنري ، آزاديِ بيان ، آزاديِ عقيده ، آزاديِ پرستش ، آزاديِ مطبوعات ، آزاديِ اعتصاب ، آزاديِ سخن ، آزاديِ ايمان ، آزاديِ وجدان ، ... و آزادي تنها ايسم ، يعني تنها فناتيسمي ست كه قابل قبول است . كه چرا بدون آن نه انسان ، انسان است و نه انديشه ، انديشه !
فهميدن و ديدن بدبختي ها سخته ، خيلي سخت ! كاش آدم مي تونست نه ببينه ونه بشنوه !
عمر من ديگر چون مردابي ست ،
راكد و ساكت و آرام و خموش .
نه از او شعله كشد موج و شتاب .
نه در او نعره زند خشم و خروش !
گاهگه شايد يك ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد .
وز خراميدن پيرانه ي خويش
موجكي خرد و خفيف انگيزد.
یا یکی شاخه ی کم جرعت سیل ،
راه گم کرده ، پناه آوردش .
وارمغان ِ سفری دور و دراز ،
مشعلی سرخ و سیاه آوردش .
بشکند با نفسی گرم و غریب ،
انزوای سیه و سردش را .
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده و بی دردش را .
یا شبی کشتی ِ سرگردانی
لنگر اندازد در ساحل او .
ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او .
ور نه مرداب چه دیده ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پسِ روز دگر ،
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
و ای بسا شب که بر او می گذرد